._70_.سر ها در گریبان است!

هوا دلگیر، در ها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان، 

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین، 

درختان اسکلت های باور آجین، 

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه، 

غبار آلوده مهروماه،

 زمستان است :(((

____________________________________


پنجره های تو در تویی که هر چی پنجره های بیشتری باز کنی، می بینی پنجره های بیشتری دورتو گرفتن، آخرشم بین این همه تنوع و عکسای رنگی و بخشای رنگی زندگی آدما تویی و همین یه قطعه فلز چند در چندی که توی دستته. 

هر از چندگاهی یبار هم، یه خبر، قصه، ماجرا و اتفاقی پیش میاد، که یه نفر دربارش پست میذاره، بعدشم مثل دومینو این پستا تکرار میشه تا جایی که از هر ده تا پست حداقل نصفش در مورد اون خبره. دو سه روز بعدشم آبا از آسیاب میفته و روز از نو روزی از نو. 

گورخوابها 

و بعدشم پلاسکو 

دومینوی جدید اینستاگرام. یه قصه با چندین تا واکنش متفاوت؛ یه نفر ناراحته، یه نفر خوشحاله چون یاد نعمتایی میفته که داره ولی فراموششون کرده بوده. 

یکی عصبانیه که چرا مسئولین کارشونو درست انجام ندادن؟ 

یه نفر دیگه ماجرا رو ربط میده به بی کفایتی شهردار،

 یه نفر میگه مردمِ داخل ساختمون، یه نفر میگه سلفی بگیران، یکی دیگه میگه امکانات کم اطفای حریق، یکی هم میگه خدایی که یادش رفته واسه آدماش کاری کنه، یکی دیگه میگه مردم، یکی میگه وای برمن وووو.....

اینجا پشت این پنجره منم که نشستم گیج و مبهوت! 

هیچ حسی و حرفی برای گفتن نیست. 

فقط یه داستان که چند وقت پیش دیده بودمش و انگار خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست؛


 چهار نفربودند، اسمشان این ها بود:همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کسی. کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی اینکار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اینکار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد، یک کسی عصبانی شد که چراکه اینکار کارِ همه کس بود اما هیچکس متوجه نبود که همه کس اینکار را نخواهد کرد... 

سرانجام داستان اینطوری شد:هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچکس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد؟!!! 

حالا ما جزء کدامش هستیم؟ 

  • من .

._69_.بیاید برای چشمامون ارزش قائل باشیم

برای خودتان زیر بالش، بالای یخچال، زیرِ زیر گلدانی، لای کتابی که چند وقت یکبار تکرارش می کنید، در کشوی کوچک کمد، کنارِ اینجا، هر جا که می شود مدام ندیدش...  یک چیزی را که خیلی دوست دارید پنهان کنید و با دیدنش از هیجان سکته کنید، کم کم متوجه می شوید که لذت هایتان را لا به لای زندگی پنهان کرده اید و هر کدامشان به وقت سر می رسند و آن روز را می سازند باور کنید سُر دادن انگشت هایتان، لابه‌لای خرت و پرت های زندگی می تواند یک بیست و چهار ساعت را بسازد، اما یک چیز، مراقب خوشحالی هایتان باشید، دنبالشان بگردید که گم نشوند... یادتان نرود زندگی پر از خوشحالی های کوچک است، انگشتتان را سُر بدهید لابه‌لای زندگی... 


صابر ابر

_______________________________


  1-بیایم ارزش بیشتری برای چشمامون قائل باشیم و با نشستن ساعت ها پای تلویزیون و سریال هایی که جز دروغ و خیانت و زشتی چیزی رو به نمایش نمیذارن، وقتمون رو پای فیلم ها و تئاتر ها و کتاب های با ارزش صرف کنیم. من هر وقت که سمت یه کتاب فروشی میرم و مطالعه می کنم یه تئاتر هم می خرم و می بینمش. تئاتر ها معمولا از فیلم ها خاص پسند ترند و دیالوگ ها و مفاهیم پرتری دارن.

تئاتر "خدای کشتار" داستان جالب و کوتاهی بود که می شد از توش به خیلی از حقایق زندگی های امروزه پی برد. چیزی که من فهمیدم ازش این بود که یک زن نویسنده و آرمانگرا هرگز با یه مرد با تفکرات معمولی و توقعات معمولی و روتین احساس خوشبختی نمی کنه، و همینطور یک زن احساسی و رمانتیک با روحیه ی ظریف و  حساس،براش یه مرد پرمشغله و به شدت منطقی قابل تحمل نیست...

   2-دلم برای کتابام تنگ شده، از اینکه جلوی چشمم نیستن و حرصم نمیدن احساس خوبی ندارم، این همه فراغت اذیتم می کنه، این نخوندن اجباری اذیتم می کنه، تا وقتی جلوی چشم بودن آینه ی دق بودن الان که نیستن به شدت جای خالیشون حس میشه، زمانم همش داره کش میاد تو گوشیم کتاب دارم واسه خوندن ولی الان اونا رو نمی خوام الان دلم تنگ کتاب تستامه، تحول خوبه تنوع خوبه ولی خیلی زود دلم واسه این پنج سال داغونی که گذشت تنگ میشه دلم واسه اتاقم تنگ میشه، دلم واسه صدای اذان مسجد محله مون تنگ میشه، فردا کار دارم خیلی زیاد... 


  • من .

._68_.فرهنگ سازی غلط از نوجوانی آغاز می شود!

مشکل از جایی شروع شد که ما تو سن راهنمایی نشستیم ساعتای بیکاریمونو با خوندن رمان های امثال مودب پور و فهیمه رحیمی پر کردیم یا سریالای ایرانی و کره ای دیدیم، این شد که ذهنیت اشتباه از عشق در ذهن ما شکل گرفت. تپش قلب با دیدن رنگ چشم یه نفر... داستان سرایی راجع به حالت موها و حرکات دست معشوق موقع غذا خوردن... با ااین توصیفات عشق داره رو به زوال میره... این شد که الان آمار طلاق و ازدواج های ناموفق در دنیا بالاست... من نگاه متفاوتی دارم... عشق از اونجایی شروع میشه که ساعت ها فارغ از گذشتن زمان و مکان بحث کنی و بحث کنی و مهم نیست به نتیجه برسه یا نه... مهم اینه که مسائل رو از زاویه دید هم ببینین... اینکه همون آدمی که تو بدخلقی هات تحملت کرده، تو خوش خلقی هات اونو به رخت نکشه... اینکه از هم یاد بگیرین و شخصیت همو کامل کنین... 

اینکه واژه ی درک متقابل، حس دوطرفه، دوست داشتن و اندکی هوس!! فارغ از غرور و تعصب در رابطه معنی پیدا کنه... هم زبانی و همدلی به معنی شباهت در بیشتر زمینه ها و درک تفاوت ها و احترام به اختلاف ها... عملا چیزی به اسم کراش و عشق یه طرفه وجود نداره... فیزیولوژی هورمون ها رو بگم خدمتتون؟؟؟😂😂


  • من .

._67_.

روز ها زود تمام می شوند و می شوند فردا، خیلی زود می شوند فردا! وقتی به آژانس زنگ می زنید و به شما قول آمدن ماشین برای ده دقیقه دیگر را می دهد، لحظه ای صبر نکنید و بگویید ممنون، خودم می روم، چون کسی شروع به کشتن امروز شما کرده، آقای آژانس ده دقیقه از امروزتان را که قطعا بیشتر هم می شود به راحتی می کشد! مراقب قاتل های زندگی باشید، آن ها آرام و بی سروصدا می کشند! 

صابر ابر 

saberabar@


______________________________

1-اینکه پست نمی ذارم یا کامنتارو تایید نمی کنم به این معنی نیست که انقدر تا خرخره تو کتاب و درس محو شدم که وقت سرخاروندنم ندارم نه اصلا اینجوری نیست البته خب نمی تونم زیاد مثل قبل وقت بذارم و وب گردی کنم ولی کم و بیش به بعضیاتون سر می زدم و می خوندمتون و لایک هم می کردم ولی کامنت گذاشتن و تایید کامنتا برام وقتگیر بود و طبق قرارم هفته ای یه شب واسه وب گردی و اعلام حضور کنار گذاشتم این قانون واسه اینستا و تلگرام هم هست که البته گاهی وقتا یادم میره مثلا قول داده بودم که جمعه شب ها تلگرام رو نصب کنم و با یاسمین و غزاله گپ بزنیم که دوشب پیش تا یاسمین بهم زنگ نزد اصلا حواسم نبود که دوهفته ست ازشون خبر ندارم و همون شب مستر مائده اینا رو دیدیم و کلی ذوق کردیم تو گروه و آنالیزش کردیم که مثلا چشماش به مائده رفته و این در حالیه که جفتمون اصلا تا حالا مائده رو ندیدیم ولی من مطمئنم که چشماش به مائده رفته :)))))

 2-احتمالا اتاق مستر رو عوض کنن و این چند ماه بره پیش مامانینا و من یه نفس راحت بکشم بعد تازه دارن سرم منت هم میذارن و هی تو سرم فرو می کنن که داریم بهت لطف می کنیم تا به درست لطمه وارد نشه و داریم بهونه هاتو یکی یکی برطرف می کنیم و وای به حالت اگه امسال قبول نشی و... بعد من جدا از این منت ها و سرکوفتا که بسیار خیرخواهانه به نظر میان سعی می کنم نیمه ی پر لیوان رو ببینم و به خلاص شدن از مستر و روزای خوب و پر از آرامش و سکوتی که در انتظاره فکر می کنم و کلی حسرت و دریغ می خورم که اگه این سطح درک و آگاهی رو موقع تولد مستر داشتن و ده روز بعد از تولدش مستر رو به اتاق من منتقل نمی کردن و میذاشتن که دوماه آخرم به خوبی و خوشی جمع بندی کنم شاید الان دانشگاه بودم و با کلکسیون گاج نقره ای و خیلی سبز و مبتکران و نشرالگو و مهروماه و... سروکله نمی زدم ولی مهم نیست همه ی اینا رو به فال نیک می گیرم و پر قدرت و با انگیزه به تلاشم ادامه میدم تا نتیجه بگیرم...

 3-از من به شما نصیحت هیچ وقت با آدمی که درست و حسابی از کاراش و طرز زندگیش خبر ندارین جایی نرین که تا حالا نرفتین و نمی دونین چجور جاییه حتی اگه اون شخص از نزدیکاتون باشه حتی اگه غیر از اون آدمای مورد اعتمادتون هم همراهیتون کنن... چند روز پیش به دعوت دختر خاله قرار شد شام بریم بیرون اونم کافه رستورانی که تا حالا نرفته بودیم و نمی دونستیم محل رفت و آمد چجور آدماییه اگه فقط منو دعوت کرده بود که یه بهونه میاوردم و نمی رفتم چون مامانم اصلا بهش اعتماد نداره ولی وقتی فهمیدم دوتا خاله کوچیکه هم هستن پیش خودم گفتم خب حتما مارو جای بدی نمی بره سوار ماشین بودیم و حدودا فهمیدم قراره کجا بریم بازم نگران نبودم چون قبلا رفته بودم اون طرفا، دقیقا همونجایی بود که فردای روز اعلام رتبه های کنکور  با دوستام رفتیم و صبحانه خوردیم، تو هیچ خیابون و کوچه ای نیست دقیقا لب دریاست یعنی باید تو خیابون ساحلی پیاده شد و یه عالمه پله بزنی و بری پایین اون وقت یه عالمه کافه می بینی و یه عالمه میز و صندلی چیده شده لب دریا،  تعداد کافه ها فکر کنم بیشتر از ده تا باشه و هرکدوم محوطه ای رو به خودشون اختصاص دادن، شاید تو نگاه اول یکم مسخره به نظر بیاد که این همه کافه کنار هم باشن ولی خب یکم که آدم دقیق تر میشه متوجه تفاوتای هر کدوم از اون کافه ها میشه مثلا بعضیاشون رمانتیک ترن، بعضیاشون مختص عاشقاست و میزو صندلی دو نفره داره فقط، بعضیاشون هم بدرد جمع های دوستانه و خانوادگی می خورن، یکی دوتا شون هم که به قهوه خونه بیشتر شباهت داره، و دختر خاله ی گرام مارو از جلوی اون همه کافه رد کرد تا رسیدیم به اونی که آخر از همه بود و خلوت تر بود و از میز و صندلی خبری نبود فقط تخت گذاشته بودن فاصله ی تختا هم خیلی کم بود تختای کناری که بهم چسبیده بودن تختای روبروی هم،  شاید فقط یک متر فاصله داشتن، یه تخت خالی بود بقیه همه پر بودن از پسر و قلیون و دود اول یه نگاه بهم انداختیم و بهش گفتیم اینجا؟ گفت آره بشینین اسکوییدهاش معروفه با اخم نشستیم و خاله گفت زود شامتون رو سفارش بدین بریم یه جا دیگه بشینیم، کلا خیلی جو بدی داشت تو بین اون همه کافه دقیقا تو بدترینش نشسته بودیم سفارش دادیم و گفتن که اسکوییدهاشون تموم شده یهو دختر خاله پرید و گفت پس سه تا کیک و چایی بیارین واسه منم قلیون!!! کیکارو هم نصفه خوردیم و به بهونه درس من و پرونده های نیمه کاره خاله کوچیکه بلندش کردیم، بعد تازه مگه بلند می شد؟ دیگه دیدیم این انگار خیلی داره با این جوِ حال بهم زن کیف می کنه کفشامونو پوشیدیم و گفتیم ما عجله داریم تو دوس داری همین جا بمون دیگه دید خیلی داریم کفری میشیم به زور بلند شد، دیگه بماند که بخاطر تیپ جلف سرکار خانوم چه متلک هایی که نشنیدیم، همش دارم از اون موقع به این فکر می کنم که قبل از ازدواجش اینجوری نبود قدیسه نبود ولی اینجوری هم نبود اصلا تربیت خانوادگیش جوری نبود که اهل این محفلا و قلیون و این چیزا باشن،17سالگی ازدواج کرد و الان 24سالشه و دوتا بچه داره، شوهرش رفت و آمد کمی با فامیل داره و شناختی از اخلاقش ندارم ولی گیریم که شوهرش اینجوری باشه چرا اجازه داده زنش هم اینجوری بشه؟ غیرت کجا رفته پس... 

این دوتا عکس نمایی از کافه های اون محدوده است که از اینستاگرام برداشتم این ها کجا و اون کافه ای که ما رفتیم کجا 



  • من .

._66_.



مدتیه از فاز منفی اومدم بیرون و دارم سعی می کنم به دنیا یه جور دیگه نگاه کنم، وقتی باور کنی که مجبور نیستی هیچ کاری رو از رفع تکلیف انجام بدی و فقط برای خوشحال کردن خودت داری زندگی می کنی، درس خوندن و کارهای عادی روزمره که برات رنگ اجبار و تکرار کسالت باری گرفته بودن تبدیل میشن به تفریحت و با انرژی بهشون می پردازی. زندگی از اول تا آخرش روزمرگی و تکراره. فقط بستگی به مود خودت داره که چجوری از پس این تکرار ها بربیای. وقتی توی تکرار و روزمرگی تنوع های ریز و جزیی ایجاد کنی، کم کم به این باور می رسی که تکرار همچین هم بد نیست! 

  • من .

._65_.از هر دری

یک چیز هایی را در زندگی ترک کنیم، تا جای یک چیز هایی باز شود، مگر زندگی چند متر است که تا خرخره پرش کنیم! از همین امروز شروع کنیم، سراغ نگیر هارا بگذاریم انباری، شاید درگیرند، کمی نگهشان می داریم تا ببینیم چه پیش می آید، بالای بوفه را خالی کنید برای آن پنج شش تای اصلی، اونهایی که سالی یکبار پیدایشان می شود را بگذارید زیر سینک، تا کمی تنبیه شوند از بوی فاضلاب بعد از باران، وقتی دارید ظرف ها را می شورید باهاشون بلند بلند صحبت کنید و غرهایتان را بزنید، شاید تا شب خبری شد و آمدند بیرون. 

 آن هایی که برای خوشی شما را می خواهند و مابقی روزها انگار نه انگار هستند را در کیسه مشکی سر کوچه بگذارید که به طبیعت هم برنگردند. 

می ماند عزیزِ دل که جایش پشت پنجره است کنار گلدان ها، با هر چه هوس دارد و ندارد. تمام تصویر حیاطت برای او... 

خلاصه که برای خانه تکانی به پیشواز بروید که نزدیکای عید کار بسیار است! 


صابر ابر

______________________________________



1-از فردای شب یلدا گوشیو خاموش کردم و تحویل مامان دادم یا بهتره اینجوری بگم که مامانم خیلی شیک و مجلسی اومد گفت که می خوام گوشیو ازت بگیرم چون خیلی وقتتو می گیره و درس نمی خونی و منم بدون کوچک ترین مقاومت و حس بدی به بچه ها اس دادم که گوشیم از این به بعد خاموشه و بعدشم تحویل مامان دادم یعنی جدا از اعتیادی که به گوشی و نت داشتم واقعا دلم می خواست دیگه نداشته باشمون و از اونجایی که خودم اراده ی کنار گذاشتنشون رو نداشتم از پیشنهاد اجباری مامان خیلی هم استقبال کردم و با لبخند ملیح گوشیو تحویل دادم حتی مامان هم تعجب کرد که انقدر خودم به این تحریم راغبم، البته خودش گفت که هفته ای یکی دو ساعت حق ملاقات با گوشیو بهم میده واسه رفع دلتنگی، و اینکه تو مهمونی ها و جلوی بقیه هم گوشیو بهم میده که کسی متوجه نشه که بخاطر درس گوشیو ازم گرفتن و بخوان بهم تیکه بندازن، الانم که این پست رو دارم با گوشی میذارم واسه اینه که دیشب دوساعت برق نداشتیم و درسم مونده بود دیگه مجبور شدم با نور گوشی بخونم و الانم گوشی پیشم مونده البته به محضی که مامان بیدار بشه باید بهش تحویل بدم و این چند روز هم خیلی راضیم از این وضع، زمانم همش داره کش میاد و کیفیت و کمیت مطالعه ام بهتر شده خداروشکر. 


2-چند روز پیش مستر رو تو خونه پیش بابا گذاشتیم و با مامان رفتیم خرید و خریدای زمستونی منو مستر کامل انجام شد و تا خود عید دیگه خریدی نداریم فقط بوت نگرفتم که اونم قراره سفارش بدم خاله کوچیکه رفت مشهد دوهفته دیگه واسم بیاره اونجا قیمتا نصف شهر خودمه، یه سری کتاب تست جدید هم واسم گرفتن و اون قبلیا هم گفتن نخون اینا بهتره اینا بخون!!! و الان من موندم با کتاب آیکیویی که آموزش درست و حسابی نداره ولی تستاش خوبه از تستاش راضیم. 


3-یه عادت بدی که تازگیا مستر پیدا کرده اینه که خیلی بهمون وابسته شده وقتی میذاریمش پیش بابا و میریم بیرون کل اون مدت نه می خوابه نه شیر می خوره وقتی هم برمی گردیم خونه تا 6ساعت دستاشو سفت دور گردنمون حلقه می کنه که دوباره فرار نکنیم، دیگه مجبوریم هر جا میریم اول مستر رو بزنیم زیر بغل بعد کفشمونو پا کنیم...! 


4-بیست سالگی از اون سالاییه که بعدا بهش مدیون میشم سال خوبیه، پراز اتفاقای خوب و حسای قشنگ، پر از تحولات جدیده واسم، یه عالمه تجربه ی جالب و بیادموندنی، یه عالمه خاطره های تلخ و شیرین که تعدا شیرین ها بیشتر از تلخاست، حالا شاید پیش خودتون بگید که گفتن این حرفا و نتیجه گیری ها زوده چون فقط دوماهه که بیست ساله شدم اما می دونم که ده ماهه دیگه هم نظرم همینه. مشکلی که چندساله درگیرشیم خداروشکر داره حل میشه این روزا، می تونست به نحو بهتری حل بشه اما من به همینشم راضیم این یه نشونه ست واسه من، این تنوع حال منو خوب می کنه بهم انرژی میده، تا رسیدن به ایده آلمون باید با تمام وجود تلاش کنیم ولی من راضیم شاید یکم اوایلش به سختی بیفتیم ولی زیاد طول نمی کشه، مهم نتیجه شه که عالیه، انقدر خوشحالم که اگه دکتر خدایی زنگ می زد و می گفت رتبه یک کنکور شدی تا این اندازه هیجان زده نمی شدم :))) خلاصه اینکه اتفاقات خیلی خوشایندی در انتظار منو خانواده مه انقدر خوشایند و حال خوب کن که حتی رو آینده ی مستر هم تاثیر داره، اعتراف میکنم که به خوش شانسیش حسودی می کنم چون قبل از اینکه درگیر چیزی بشه همه چیز نصیبش شد اما من سال ها همپای مامان و بابام خون دل خوردم واسه حل شدن این مشکل، و این اصلا عادلانه نیست که مستر به اندازه ی من از این قضیه سود ببره، خداییش راضی نیستم از ته دل. 


#عکس از رستوران محله مون :) 


  • من .

._64_.آغاز فصل سرد


گاهی باید، یک چیزهایی را تصور کرد، همه چیز در واقعیت برای ما کامل نیست، رسمش هم همین است وگرنه خیال جوان مرگ می شد! گاهی باید عاشقی را در قهوه خانه ای دور تصور کرد که تمام تنش از بوی نان و چای پر شده، هر روز صبح بلند می شود، لباس می پوشد با مردهای گذری قهوه خانه از گرانی و درد زانو و گردن حرف می زند، شطرنج بازی می کند، جک های پایین تنه تعریف می کند، جک های خیلی مردانه، ساعت ها فوتبال را قطع و وصل می بیند، چایی می خورد، یک صبح تا ظهر را بخاطر رفیقش رادیو ابوظبی گوش می دهد شاید فلانی که اسمش را هم نمی داند ولی دلش را برده فلان آهنگ را بخواند که تازه چون فقط صداست از عشوه های خانمِ خواننده عربِ دلبر، هم خبری نیست، اما ایرادی ندارد، رفیقش هوس صدای او را کرده! انگار چیزی نیست، گاهی معلوم نیست تمام شیشه های قهوه خانه از آه یک عاشق بخار گرفته. او سالهاست کسی را دوست دارد که نباید، اما قرار دوست داشتن بر باید و نباید نیست، یا هست یا نیست... 

متن و تصویر از صابر ابر

saberabar@

_______________________________


1-آغاز فصل سرد، تبریک!

2-یلدای خوبی بود و یکی از اتفاقات خوشایندش این بود که زن عمو کوچیکه که بابت شرکت نکردن تو مراسم عروسیشون ازم دلگیر بود بالاخره دلشو باهام صاف کرد و جواب سلاممو داد :||||

3-پریسا نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه، ولی اون ایمیل آخرت، چند روزه بدجوری حس و حالمو درگیر کرده به خودت نگفتم ولی بغض حین خوندن ایمیلت هنوز باهامه حدود یه هفته ازش گذشته ولی اگه بگم روزی چند بار میرم سراغ اینباکسمو ایمیلتو می خونم دروغ نگفتم، نمی دونم بهت گفته بودم یا نه اما تو بین همه ی دوستای مجازی و واقعی اونی که همیشه موتور منو روشن می کنه تویی اونی که به موقع منو به خودم میاره با حرفاش... اینکه چی شد واقعا؟... یا انگیزه ست یا تلنگر، گاهی اوقات فقط واسه اینکه از تو عقب نیفتم تلاش می کنم فقط واسه اینکه سرقولمون باشم، راستی گفتم قول و قرارمون... نمی دونم چقدر باهاش فاصله دارم شاید الان یه کم محال به نظر بیاد اما من کوتاه نمیام ازش تو هم نیا، T.... می بینمت مهندس :))

4-می خواستم تو طرح یادگاری تو به زمین شرکت کنم و یه درخت به نام خودم تو زمین کاشته بشه که متاسفانه دیر رسیدم و مهلت ثبت نامش تموم شد :((امیدوارم دوباره تمدیدش کنن. 

  • من .

._63_.پنجره ی من

واقعی ترین قصه ی زندگی من اینست که ساعت 7صبح بلند می شوم، می روم جلوی کمد لباس هایم می ایستم... خمیازه ای می کشم... خودِ چروکیده و رنگ و رو رفته ام را از تنم در می آورم، آویزان می کنم کنار لباس های عید پارسال... "دیگریِ" اتو کشیده ام را تنم می کنم و می روم بیرون... کار می کنم... رفاقت می کنم... گول می زنم... گول می خورم... کِیف می کنم... درد می کشم... و شب بر می گردم خانه...! 

دیگریِ اتوکشیده ام را از تنم در می آورم می گذارم کنار لباس های عید پارسال... دوباره خودم را - با چروک ها و خستگی های امروزش-تنم می کنم و... 

...  تا صبح توی بغل خودم راحت می خوابم... 


______________________


همیشه چیزایی که دوست دارم می چینم لب این پنجره، اصلا پنجره می سازیم چیکار؟

 من می گم پنجره می سازیم که یه صبح قشنگ پاییزی کنارش وایسی و نم نم بارونو ببینی...

 یا غروبا دستاتو به هم گره کنی و زل بزنی به اون دور دورا تا اونی که قراره بیاد، برسه و از دور واست دست تکون بده و تو هم سراپا شوق بدوی و در رو باز کنی واسه استقبال از بهترینِ زندگیت:) اصلا پنجره ها واسه دیدن چیزای قشنگه... 

خب از اونجایی که الان نه از بارون خبری هست و نه کسی که من دم غروب منتظر برگشتنش باشم پنجره ها رو کاغذ زدم :)) آخه هم با آفتاب میونه ی خوبی ندارم و هم چیزی برای دیدن از پس پنجره... 


یادآوری :یادم باشد که پنجره ی دلم را تنها بر روی زیبایی ها بگشایم :) 

  • من .

._62_.حاشیه های آموزشگاه شماره ی 4

- چرا ادبیات؟ 

آدمی که نمی خواند، یا کم می خواند، یا فقط پرت و پلا می خواند، بی گمان اختلالی در بیان خواهد داشت. 

این آدم بسیار حرف می زند، اما اندک می گوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد ، بسنده نیست. اما مسئله،تنها محدودیت کلامی نیست؛ محدودیت فکر و تخیل نیز در میان است. مسئله، مسئله ی فقر تفکر نیز هست؛ چرا که افکار و مفاهیم - که ما بواسطه ی آن ها به رمز و راز وضعیت خود پی می بریم - جدا از کلمات وجود ندارند. 

ما سخن گفتن درست، پرمغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب می آموزیم...! 


ماریوس بارگاس یوسا_ترجمه عبدالله کوثری 


_______________________________________

امروز، یه ساعت زودتر رفتم آموزشگاه، باید یه ساعت پشت میز خاله می نشستم تا بره دکتر و برگرده، به نظر میومد کارم از همیشه راحت تر باشه چون قرار بود رییس هم بیاد و کمکم کنه، ولی خداییش خیلی سخت بود واسم،  سخت تر از همیشه، هر کی تماس می گرفت می گفتم یه ساعت بعد تماس بگیرین اصن اطلاعی درباره ی برگزاری کلاسا و ساعتاشون نداشتم، یه جا هم نزدیک بود خراب کاری کنم ولی زود جمعش کردم، مادر یکی از دانش اموزا تماس گرفت و گفت من مادر قدسی هستم کلاسش پنج و نیم شروع میشه دیگه؟ گفتم با کدوم استاد، گفت استاد میم، یه نگاه انداختم به ساعت دیدم پنجِ گفتم خانوم قدسی کلاس استاد میم ساعت چارونیم شروع شده، مامانه هم گفت چی؟ چارونیم؟ چرا اطلاع نداده بودین پس، گفتم نه ما اطلاع دادیم حتما پسرتون متوجه نشده چون الان شاگردای استاد میم همگی سر کلاسن، مامانه هم شاکی بود که شما به پسر من اطلاع ندادین الانم دیگه تا برسه، کلاس تمومه؛ دیگه دیدم از پسش برنمیام گفتم یه ساعت دیگه تماس بگیرین با مسئولش صحبت کنید گفت باشه من 6دوباره زنگ می زنم و با خانوم ح صحبت می کنم من مطمئنم که شما اطلاع ندادین، خلاصه گوشی رو قطع کردم؛ چند دقه بعدش یه پسر اومد گفتم با استاد میم کلاس داری گفت آره گفتم برو اتاق شماره 7،یهو دیدم نرفته برگشت و نشست تو سالن گفتم چرا برگشتی گفت استاد فعلا با شاگردای خصوصیش کلاس داره، کلاس ما ساعت پنج و نیم شروع میشه، گفتم قدسی هم تو گروه شماست گفت آره، تازه فهمیدم چه گندی زدم از پسره پرسیدم شماره ی این قدسی رو داری؟ گفت من ندارم ولی حتما شماره اش تو لیست کلاس نوشته، لیستو زیر و رو کردم دیدم خاله شماره ی همه رو نوشته الا این قدسی، زنگ زدم به خاله بر نداشت، یه چند دقه گذشت چند تا شاگرد دیگه هم رسیدن هر چند دقه چند نفرشون میومدن از هر کدومشون شماره ی قدسی رو می خواستم می گفت ندارم، دیگه ساعت پنج و بیست دقه بود و ده دقه مونده بود که کلاس شروع بشه رفتم به رییس گفتم جریانو، گفت حواست کجاست خب وقتی تماس گرفته حتما شماره اش تو حافظه ی تلفن هست دیگه رفتم گوشی رو آوردم خودش زنگ زد و با خانومه صحبت کرد و گفت که کلاس پنج و نیم شروع میشه بعد نمی دونم خانومه چی گفت که رییس با یه لبخند ژکوند گوشی رو قطع کرد گفتم چی گفت بهتون؟ رییس هم فرمودند که خانم قدسی گفت خودم دیدم این دختره ناشیه و گیج می زنه همون موقع پسرم رو فرستادم بیاد آموزشگاه، الاناست که برسه :||

قدسی هم پنج دقه مونده به کلاس با یه دمپایی انگشتی اومد آموزشگاه :|||

  • من .

._61_.

در زندگی زخم هاییست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد و گفت چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات عجیب و نادر بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،  مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بجای تسکین بعد از مدتی بر شدت درد می افزاید. 

بخشی از کتاب بوف کور_صادق هدایت 

_____________________________________

نه تا حالا دیده بودمش نه می شناختمش ولی شنیدن پایان زودرس و غم انگیزش انقدر حالمو بهم ریخت که مثل کسی که دوست نزدیکشو از دست داده بغض کردم و اشک ریختم... 
یه دختر 22ساله که هنوز چشمش از دیدن دنیا سیر نشده بود و خدا می دونه که چقدر آرزو و رویا داشته... 
.... 
گروه خونیش خاص بوده، از اونا که تو دنیا فقط چند نفر این گروه خونی رو دارن... 
دکترش مشکوک میشه به سرطان، آزمایش می گیرن ازش... 
جواب آزمایش رو از پدرش تلفنی می شنوه... یه ربع بعد وقتی داشته از پله ها میومده پایین بخاطر هیجان و خوشحالی بیش از حد سکته می کنه و سقوط می کنه از پله ها.. 
خونریزیِ شدید و گروه خونی که به هیچکس نمی خورده...
 به زحمت و تلاش کادر پزشکی چند روز زنده می‌مونه و درست روزی که قرار بوده خون براش فرستاده بشه،  درست پنج ساعت قبل از رسیدن خون، آخرین نفسشو می کشه و آروم می گیره... 
برای همیشه.... 
همکلاسی یکی از نزدیکان بود... وقتی شنیدم داستانشو هنوز زنده بود و پدرش یکی از خونه هاشو فروخته بود برای هزینه ی خونی که قرار بود از یه کشور دیگه فرستاده بشه و ناجی دخترش باشه... 
خیلی براش دعا کردم و مطمئن بودم و امید داشتم که خون زود بهش برسه و زنده بمونه ولی نشد... 
  • من .

من، منم

باطن از ما گذر خواهد کرد، جایی به ما خواهد خندید که چرا خود را از او جدا پنداشته ایم. افکار از ما گذر خواهند کرد، پشت پرچین حیات می روند و به ما دهن کجی می کنند. دیدنشان که دارند ترکمان می کنند به مثابه ی شنیدن دندان قروچه ای ست که قورباغه ها در خواب می کنند، به همین سادگی. قواعد ننگین بشریت را دور خواهند زد. تن از حصار پوچ دنیا خلاص می کنند و می روند لب جوب، پایی به آب می اندازند و به ریش ما می خندند. بهشت نامش می نهند یا نه، نمی دانم. فقط شنیده ام که وارونه می شوند و دور می زنند و کیف می کنند. دستشان را به هم می گیرند و می چرخند و می خوانند:من نه منم، نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم، نه من منم...
Designed By Erfan Powered by Bayan