._96_.

دیشب دم غروب، مامان به زور بیدارم کرد گفت پاشو بریم خونه ی اون یکی مادربزرگت، زشته از شب عید تا حالا نرفتی خونه شون الانم که هیچ بهونه ای نداری بمونی تو خونه پاشو حاضر شو بریم هی عمه ها و عموهات سراغتو می گیرن... خولاصه، پاشدیم حاضر بشیم هی قیافه ی عمه بزرگه میومد تو ذهنم و یاد تیکه هاش میفتادم هی عصابم خرد می شد، هر چی هم گفتم گوارشم بهم ریخته و فلان و اینا که مثلا رفتنمون منتفی بشه، خودشونو می زدن به کوچه ی حسن چپ که مثلا نمی شنویم چی میگی :||||
دیگه انقدر فس فس کردم تو حاضر شدن تا رسیدیم خونه ی مادربزرگ ساعت نه و نیم بود، تو حیاط که داشتیم می رفتیم سمت هال گفتم چه سوته و کوره! رفتیم دیدیم کسی نیومده خونشون فقط بابابزرگم تو اتاق نشیمن نشسته، مادربزرگمم خونه نبود رفته بود مهمونی، همه هم خبر داشتن الا ما، واسه همین هیشکی نیومده بود!
بابابزرگم که از همون اولش جواب سلاممونم به زور داد، بعد که نشستیم هی می گفت از ظهر ولم کرده رفته نمی دونم کجاست :||| رفته بود رو زمین نشسته بود و پاشو دراز کرده بود و هی می گفت هوووووف و سرشو تکون می داد :|
یه چیزایی هم زمزمه می کرد زیر لب که ما درست متوجه نمی شدیم و باز سرشو تکون میداد بعد انقدر گفت هوووووف و سرشو تکون داد که گفتیم الاناست که پرتمون کنه بیرون :|رفتیم زنگ زدیم به مادربزرگ گفتیم بیا خونه تا از راه دور طلاقت نداده، دیگه یه نیم بعدش مادربزرگ رسید تا رسید اومد منو بغل کرد و ماچ و دختر گلم و خوش اومدی و اینا، بعد دراومد گفت خیلی واست دعا کردم نه فقط واسه توآ واسه همه ی کنکوریا دعا کردم که موفق باشن :| خب یعنی چی همه؟ اینکه دیگه دعا نیست :)))) نفرین به حساب میاد، لااقل می گفتی اوناییکه زحمت کشیدن :|||
حالا از اون طرف، بابابزرگم پا شد اومد نشست رو مبل، گل از گلش شکفت یکم روحیه اش بهتر شد ولی هی الکی ناز میومد :| بعد هی می گفت صبح از خونه زدی بیرون گفتی میرم آزمایش بدم بعد ظهر زنگ زدی میگی رفتم خونه ی خواهرت الانم اگه زنگ نزده بودیم همونجا می گرفتی می خوابیدی، این چه وضعشه؟ از صبح ولم کردی رفتی منه پیرمرد تک و تنها رو...
مادربزرگ جان هم فرمودند حقته :| حالا قدرمو فهمیدی؟ خودت که هر روز عصر پا میشی میری لب دریا خب منم دلم می گیره تو خونه... دیگه دیدیم کار داره به جای باریک کشیده میشه...
مادربزرگم ازش می پرسید حالا شام چی می خوری؟
محل نمیذاشت، رسما قهر کرده بود!
خولاصه
جو سنگین
کنترل تی وی هم دست بابابزرگ
موقعی که ما رفتیم داشت شبکه ی یک اخبار می دیدید، بعد گرفت اخبار شبانگاهی شبکه سه، اونم که تموم شد گرفت شبکه خبر... دیگه همون شبکه خبر موند که موند :|||همش داشتیم اخبار می دیدیم دیشب!
بعدشم پا شد کولر رو خاموش کرد :||||
مادربزرگم رفت برامون میوه آورد، منوبابابزرگ سیب برداشتیم داشتیم می خوردیم که مادربزرگ گفت این سیبارو با عموت از فلان محله خریدیم چطورن؟ گفتم خیلی خوبه، خوشمزه ست یهو بابابزرگم گفت کجاش خیلی خوبه؟ عین سنگ می مونه!
دیگه مادربزرگمم دید داره اینجوری می کنه اونم لج کرد و باهاش حرف نزد:(
روشو کرد طرف مامانم و گفت زنِ شین حالش خیلی بده (زن عموم)
مامان گفت چشه؟ مادربزرگ گفت بیماری زنونه گرفته، مرد اینجا نشسته نمیشه گفت، ولی خب میدونی اینجوری شده و اینا!!! کلا همه رو با جزییات جلو بابا و بابابزرگم گفت :||||
بعد یهو بابام گفت خانوما از سی سالگی به بعد حتما باید هر 6 ماه یبار برن واسه چکاپ، بیماری های زنونه با کسی شوخی نداره :|||
یهو بابابزرگم پرید و گفت :
نه
ربطی به این چیزا نداره
این مریضی ها همش نتیجه ی نافهمیِ آدمه :||
دیگه نپرسیدم چه ربطی داره گفتم الانه یه فحش مثبت 18 هم بار خودم می کنه :\

من نوشت :با وبلاگم آشتی کردم میام می خونمتون فقط یکم طول می کشه چون باید از آرشیو خردادتون شروع کنم به خوندن!
  • یک عدد منِ سرکش ...

._95_.

اغراقی درکار نیس ولی این هفته به طرز عجیبی داره طولانی میشه هرثانیه قد یه دقه داره کش میاد، حالا اگه هفته های پیش بود الان یکشنبه ی هفته ی بعد بود :||
  • یک عدد منِ سرکش ...

._94_.مبارکمون باشه

جام جهانی رفتن بسیار خوشایند است اما از آن خوشحال کننده تر، شکستن این تابوی قدیمی ست که ایرانی ها کار تیمی بلد نیستند، با برنامه پیش نمی روند و بیش از متن اسیر حاشیه می شوند. تابویی که از فرط تکرار، در ذهن ما لانه کرده و به یکی از پیش فرض هامان بدل شده است.
حالا یک «تیم» از تمام فرزندان «ایران» با پیگیری یک «برنامه» دقیق و منظم، بدون درگیر شدن در «حاشیه» برای دومین بار پیاپی، با اقتدار به جام جهانی رسیده اند. ما به تیمی نگاه می کنیم که هرچند بازیکنانی دوست داشتنی دارد، اما هرگز مسحور نام ستاره ای نیست. ما به یازده نفر نگاه می کنیم که که نود دقیقه ی تمام کاری را انجام می دهند که قرار است انجام دهند. آن ها نقششان را فراموش نمی کنند، احساساتی نمی شوند، شک نمی کنند، از کوره در نمی روند، و در عین تیزهوشی و خلاقیت، گوش به فرمان می مانند. و همه ی این ها را مدیون یک نام هستیم که به ما نشان داد می توانیم تابو ها را بشکنیم، به شرطی که بپذیریم باید چیزی را در خود تغییر دهیم :جناب آقای کارلوس کی روش؛ نامی که تا سال ها به یاد خواهیم داشت.

حسین وحدانی

پی نوشت :کامنت های خصوصی رو شب جواب میدم. 
  • یک عدد منِ سرکش ...

._93_.بیست و دوِخردادِ نود و چهار

مردم فکر می کنند غمِ بزرگ تو را آبدیده می کند، و خود به خود به سطح بالاتر و روحانی تری می رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برعکس بود، تراژدی تو را حقیر و کینه توز بار می آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی بخشد. خیلی از آدم ها زیر قتل شانه خالی می کنند، در حالیکه بعضی دیگر برای اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می پردازند...

لیان موریارتی_از کتاب راز شوهر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



بیست و دوِخردادِ نود و چهارِ فراموش نشدنی...
دوسال پیش تو همچین روزی تو همچین ساعتی داشتم حاضر می شدم برم دانشگاه واسه کنکور... اولین کنکورم... شبش تا صبح نخوابیدم، نماز صبح و یه دلِ سیر گریه پای سجاده... دعا و بدرقه ی مامان... خداحافظی با لبخند اشک آلود... یادمه مانتو سورمه ای مو که کمربند قهوه ای داشت پوشیده بودم با شلوار جین و مقنعه ی کربِ مشکی رنگ مامان... دوتا کیک و یه بیسکویت و آب معدنی و شیرکاکائو و آب میوه هم تو خورجینم بود... بابا خواب بود با آژانس رفتم سر راه زهرا رو هم سوار کردیم و رفتیم زهرا گفت هر چی بیاره میره من گفتم می خوام بمونم گفت خب چرا انقدر ناراحتی گفتم آخه می خوام با رتبه ی خوب بمونم... رسیدیم دانشگاه و پرسون پرسون دانشکده ی علوم انسانی رو پیدا کردیم چند تا از دوستامون اومده بودن رفتم خوش بشو احوال پرسی کردم و شروع کردم به حرف زدن تا استرسم کم بشه... طبقه ی اول کلاس 108 کلاسی که صندلی من اونجا بود... هنوزم یادمه چند نفر داشتن فرمولای فصل محلول رو باهم مرور می کردن، یکی درو وا کرد و اومد تو، یه دختر با یه لبخند پت و پهن رو صورتش با صدای بلند طوری که همه بشنون گفت سلاااااام ایشالا همه تون موفق باشین و همون طور لبخند زنان رفت که صندلی شو پیدا کنه، از کنارم که رد می شد گفتم ان شاءالله خودتم موفق باشی :)))
کنکور که شروع شد از استرس زیاد نمی تونستم نایلون دفترچه مو باز کنم به زور باز شد فکر کنم آخرین نفری بودم تو اون کلاس که دفترچه ی عمومیشو باز کرد...اولین نفری که تو کلاس پاسخنامه شو تحویل داد و رفت ساعت نه و بیست دقه بود... سرجلسه معده ام خیلی اذیت می کرد فکر کنم بخاطر شیرکاکائوِ اول صبح بود، چند بار رفتم دستشویی جوری که وقتی بر می گشتم کلاس همه بر می گشتن نگاه می کردن و منم از خجالت سرمو مینداختم پایین، هر دفعه هم به مراقب می گفتم باید برم سرویس تا می رفت به اون یکی مراقب خبر می داد و اون میومد دستِ کم هف هشت دقه طول می کشید و بعدشم باید یه راهرو خیلی طولانی و پیچ در پیچ رو می رفتم تا برسم، فکر کنم حدود 13دقه زمان دروس اختصاصی اصن سرجلسه نبودم! آخرشم ساعت دوازده اومدم بیرون و رفتم حیاط و با بچه ها حرف می زدیم و می خندیدیم و منتظر بقیه بودیم یکی می گفت تا هشت و چهل دقه درگیر ادبیات بوده یکی می گفت کمتر از تعداد انگشتان یه دست ریاضی رو جواب داده، یکی از دوستان هم فرمودن شیمی رو در حد هفتاد زده همه با هم احسنت و آفرین نثارش کردیم بعد که گفت فیزیکشو صفر زده همه با هم به احترامش یک دقیقه سکوت کردیم :| هنوز سکوتمون تموم نشده بود که یکی با موهای چتری و رژ قرمز گریه کنان از پله ها اومد بیرون،داشتم با نگاهم تعقیبش می کردم که یکی از بچه ها که تو کلاس بغلی کنکور داده بود گفت راستی تو چرا انقدر هی می رفتی و میومدی؟ از کنار در که رد می شدی همه می دیدیمت، چند نفر دیگه هم از کلاسای دیگه حرفشو تایید کردن و منم شیک و مجلسی به مناسبت آبروی از دست رفته رفتم تو افق محو شدم :|||
  • یک عدد منِ سرکش ...

._92_.کوکوسبزی:||||||||

حال و هوای بچگی فقط صدای یاکریم تو حیاط

اول صبح خرداد که بلند شدی درساتو دوره کنی بری سر امتحان 

هوای خرداد... 

__________________________________



همش تقصیر یاسمین بود ولاغیر :||||یبارم که خواستیم از گنجینه ی فنون آشپزیش بهره ببریم اینجوری شد :(

اندرز شماره یک :در انتخاب دوست دقت کنید مهمترین معیارتون واسه انتخاب دوست آنلاین بودنش باشه اینجوری نباشه که ساعت سه و بیست و هفت دقه بهش پی ام بدین اونوقت ساعت سه و پنجاه و شش دقه تازه جوابتونو بده!!! 

اندرز شماره دو:مجددا در انتخاب دوست دقت کنید، دوست آن است که گیرد دست دوست /در پریشان حالی و درماندگی حالا اگه احیانا در پریشان حالی و درماندگی هم به طرز مشکوکی ناپدید شد لااقل وقتی برمی گرده همدردی کنه نه اینکه به سوتی شما بخنده :|

اندرز شماره سه :اگه به هر دلیلی با کسی دوست شدین که 24ساعته آنلاین نیس یا موقع پریشان حالی غیبش می زنه هر کاری باهاش دارید بذارید زمین و تکون نخورید سراغ اینترنت هم نرید، کار رو باید از کاردان پرسید نه از تکنولوژی :|||تکنولوژی همیشه یه چیزیش کمه حالا یا آردش کمه یا زرد چوبه یا نمک و فلفل :||||


به لطف امداد های غیبی خوشمزه از آب دراومد وگرنه با یاسمین کات می کردم :|

پ ن:دوست افلاین به چه ماند؟؟؟ به کوکوسبزیِ بدون آرد!!! 

  • یک عدد منِ سرکش ...

._91_.#بدن_من

اولین خاطره ای که از قضاوت شدن ظاهرم به خاطر دارم بر می گردد به 15سال پیش، زمانی که فقط 5سال سن داشتم همان شبی که عمه بزرگه در میان جمع با تمسخر گفت به بابات بگو بره نونوایی یه کیسه آرد بگیره بمالی به صورتت شاید یکم سفید شدی! همه خندیدند، من سبزه بودم اما نه سبزه ی تیره، لاغری ام مرا تیره نشان می داد شاید هم تاثیر آفتابِ جینگ حیاطمان بود که هر روز صبح تا عصر در معرضش بودم، نمی دانم به هر حال از همان 5سالگی فهمیدم که سفیدی پوست اولین فاکتور زیایی ست که من از آن محرومم فکر می کردم اگر از کرم ضد آفتاب استفاده کنم سفید می شوم از 7سالگی کرم ضد آفتاب استفاده کردم 2سال گذشت سفید نشدم اما به تیرگی گذشته هم نبودم چهره ام هم تغییر کرده بود دیگر چشم بادومی نبودم چشمانم شبیه چشم های پدرم شده بود دیگر سبزه بودنم مرا آزار نمی داد حتی خوشحال بودم که از عمه بزرگه پوستم روشن تر است 11ساله شدم به بلوغ رسیدم مادر ناراحت بود و می گفت دیگر قدت رشد نمی کند همین قدر می مانی حرفش را جدی نمی گرفتم چرا که در دوران ابتدایی هیچ وقت جزو کوتاه قد های کلاس نبودم قدم متوسط بود و همیشه نیمکت آخر می نشستم تا به کلاس تسلط داشته باشم مدتی بعد عمه بزرگه فهمید که دچار بلوغ زودرس شدم گفت بین نوه ها تو از همه کوتاهتری چون دیگه قدت رشد نمی کنه باور نمی کردم چون هنوز هم از بسیاری از همکلاسی هایم بلندتر بودم و این برایم کافی بود که کوتاهترین نیستم گفتند ورزش کن بسکتبال برو کنجد خام بخور آمپول بزن فایده ای نداشت در طول سه سال راهنمایی فقط 5سانت رشد قد داشتم دبیرستان که رفتم دیگر متوسط نبودم کوتاه قد بودم حتی کوتاه تر از همکلاسی هایی که روزی کوتاه تر از من بودند دیگر حتی نمی توانستم نیمکت دوم بنشینم چه برسد به نیمکت آخر همان روز اول مدرسه زودتر از همه رفتم و زنبیل گذاشتم و نیمکت اول را به نام خودم زدم قدم تازه رسیده بود به 155سانت کوتاهترینِ کلاس بودم و همه می دانستند و بلندیشان را به رخم می کشیدند بلندترینِ کلاسمان هر بار از کنار هم رد می شدیم از آن بالا دست نوازشش را بر سرم می کشید و کوچولو خطابم می کرد و من هم لبخندی سرشار از نفرت و ناسزا نثارش می کردم اول دبیرستان که بودم روزی سر کلاس زبان دبیر گرامر تدریس می کرد خیر سَرَش خواست دو چیز را با هم مقایسه کند که عینی باشند و چه چیزی جذاب تر از تفاوت قد یا تفاوت وزن؟ مرا برای قد انتخاب کرد و آن بلند ترین را و من باز کوتاهترین خطاب شدم و باز هم خنده ی دسته جمعی و باز هم خرد شدن دوم دبیرستان که رفتیم باز شاهد رشد قد همکلاسی هایم بودم اما خودم هیچ،  هنوز باور داشتم که قدم رشد خواهد کرد گفتند پرش زیاد قد را بلند می کند تابستان شد تصمیم گرفتم آنقدر ورزش و پرش کنم تا بلند تر شوم روز اول کمی نرمش کردم بدنم که خوب گرم شد شروع کردم به پریدن آلارم گوشی را برای 15دقیقه تنظیم کردم و پریدم بدون یک ثانیه مکث و توقف 15دقیقه ی تمام فقط پریدم فردایش که از خواب بیدار شدم جفت پاهایم فلج شده بودند از درد ناله و گریه می کردم انگار دوتا وزنه ی 10کیلویی به پاهایم بسته بودند تا چهار روز وضعیتم همین بود حتی نمی توانستم دیوار را بگیرم و راه بروم یا باید دونفر زیر بغلم را می گرفتند و همراهیم می کردند یا باید چهار دست و پا خودم را به هال یا آشپزخانه می رساندم پاهایم خوب شد پروژه ام شکست خورده بود روانم بهم ریخته بود مدام خودم را با اطرافیان مقایسه می کردم این فشار روحی اثرش را روی موهایم گذاشت و موجب ریزش شدید موهایم شد تا دبیرستان موهای بسیار پرپشتی داشتم که رنگش به خرمایی می زد و موجدار بود و بیش از اندازه پف آنقدر که جرأت نداشتم کوتاهشان کنم که مبادا ده برابر پف تر بشوند و سوژه ی جدیدی به دیگران بدهم آخرین باری که مصری کوتاه کردم 8سال پیش بود آنقدر پفشان زیاد شد که جرأت نمی کردم لحظه ای کش موهایم را باز کنم تا هوایی به کله ام بخورد از بس آبروبَر بودند پشت دستم را داغ کردم که دیگر کوتاهشان نکنم رشد موهایم برعکس قدم بسیار زیاد بود بلندی و پرپشتی موهایم موقع حمام و سشوار و شانه عذاب الیم بود حتی موج دار بودن موهایم روی اعصاب بود و ترجیح می دادم یا فر و مجعد باشند یا لختِ شلاقی داشتم می گفتم فشار روحی و استرس بیخود 16سالگی اثرش را روی موهایم گذاشت در عرض 6ماه حجم موهایم یک چهارم قبل شد دکتر و بهترین شامپو های ضد ریزش هم جواب ندادند موهای پرپشت عذابم می داد اما حالا دارم حسرتشان را می خورم سوم دبیرستان بودم قدم که بلند نشده بود هیچ موهایم را هم از دست داده بودم اما همچنان رسیدن به قد بلند نسبت به موها برایم در اولویت بود گزینه ی بعدی استفاده از کفش های پاشنه بلند بود کفش هایی با حداقل 10یا 15سانت روز های اول اردک وار راه می رفتم اما کم کم عادت کردم خیلی خوب بود پوشیدنشان اعتماد به نفسم را بالا می برد اصلا دچار غرور می شدم و متکبرانه با کفش هایم راه می رفتم سرم را دیگر پایین نمی انداختم لبخند می زدم و سرم را بالا می گرفتم هنوز آن بلندترین از من بلندتر بود اما این اختلاف قد خیلی کمتر شده بود و از همه مهم تر دیگر کوتاهترین نبودم روزی دوباره خواست مسخره ام کند و کفش هایم را سوژه قرار بدهد حرفش را که زد با خونسردی تمام طوری که همه ی قدبلند های کلاس بشنوند گفتم خوشحالم که قدم کوتاهه آخه قدبلندا خون دیرتر به مغزشون می رسه و سنشون که بالا میره بیشتر در معرض سکته هستن این جمله ی بی پایه و اساسِ من درآوردیِ من را ظاهرا باور کردند چون لحظه ای سکوت کردند و لبخند ها محو شد و بعد هم حرف را عوض کردند آنقدر در طول سال دایره المعارف و کتاب علمی می خواندم و نظریه های مختلف را برایشان شرح می دادم که گمان می کردند این جمله حقیقت دارد و اطلاعات تازه ایست که از مطالعاتم کسب کردم چاخانم را باور کردند و دهانشان بسته شد اما کفش های پاشنه دار هم رفیق شفیقی برایم نبودند و به من رحم نکردند در عرض سه ماه جفت پاهایم مجموعا 6بار به بدترین شکل ممکن پیچ خوردند پاهایم دیگر به پیچ خوردن عادت کرده اند دیگر کفش پاشنه دار نمی پوشم الان سه سال است دیگر تلاشی برای بلندتر شدن یا بلندتر به نظر آمدن نمی کنم من، منم 156سانت و 47کیلو همچنان سبزه و مو های کم پشتی که آینه ی دقم شده اند با یک بینی معمولی که به صورتم می آید و نیازی به عمل کردنش نمی بینم فقط باید موقع عکس گرفتن فاصله ی حداقل نیم متری با دوربین داشته باشم که بزرگتر از حد واقعیش به نظر نیاید لب هایم معمولی ست و شاید کوچک ولی پروتز نخواهم کرد چون همینجوری به صورتم می آیند چشم هایم قهوه ای تیره با مژه های کم پشتِ رو به پایین البته یکبار آرام گفت چشات سگ داره!!!حالا این تعریف بود یا تعارف یا حرف بد، الله اعلم... شاید از یک سری ویژگی های ظاهری محروم باشم ولی به شدت از ابرو هایم راضیم و همیشه خدا روشکر می کنم فرمشان زیباست و مرتب هستن و تنها عضوی از صورتم که همه قبول دارن زیبا و بی نقص است ولی از شما چه پنهان شاید تلاشم متوقف شده ولی همچنان در حسرت داشتن قد بلند دارم می سوزم من هنوزم بهش فکر می کنم و کنار نیومدم هرچقدرم که سعی می کنم شکرگزار داشته هایم باشم ولی همچنان بخاطر قد اعتماد به نفسم پایین است...
بزرگترین اشتباه من تو زندگی این بود که تلاشی برای دوست داشتن خودم نکردم روحیه ی من حساس بود ولی شاید اگر از روز اول کوتاه قدبودنم را چماق نمی کردند و بر سرم نمی کوبیدند انقدر دچار استرس و کارهای اشتباه نمی شدم و انقدر به خودم صدمه نمی زدم یکم که دقیق تر به زندگیم نگاه می کنم می بینم خیلی جاها تصمیماتی گرفتم و دست به کارهایی زدم که در شانم نبود که شاید بازخورد خوب و مثبتی از جانب اطرافیان نصیبم بشه و هیچ وقت هم نتیجه نداده هرچقدر هم مطابق سلیقه ی دیگران بخواهیم به زور خودمون را تغییر بدیم هیچ موقع اون چیزی نمیشیم که اونا می خوان چون کسی به داشته های ما توجه نداره مردم فقط مارو آنالیز می کنن تا نقطه ضعف ها و نداشته هامون رو به رخمون بکشن همه از بدبختی و ناکامی و کمبودهای ظاهری ما استقبال می کنن چون هرکسی در تلاشه که خودشو خوشبخت ترین و بی نقص ترین و و همه چی ترین نشون بده مخصوصا در رابطه با ظاهر!
  • یک عدد منِ سرکش ...

._90_. نمایشگاه عکاسی


بابا گفت :فقط یک گناه وجود دارد، آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است. می فهمی چه می گویم؟ مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم :نه، باباجون... بابا گفت :اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی،حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟ 


خالد حسینی | از کتاب بادبادک دراز 


__________________________________

خیلی اتفاقی متوجه شدم که یه نمایشگاه عکاسی قراره افتتاح بشه اونم تو قدیمی ترین مدرسه ی شهر که زمان مظفرالدین شاه ساخته شده بوده و ساختمان قدیمیش جزو آثار ملیه، جایی که پدربزرگِ بابام جزو اولین شاگرداش بوده و بعدشم نوبت به پدربزرگ و عموها و بابا رسیده، موضوع نمایشگاه هم یجورایی مثل خوده نمایشگاه زیرخاکیه(نیم قرن عکاسی از بافت تاریخی شهر) واسه من که خوراکم این چیزاست ظلم بزرگیه نرفتن به این نمایشگاه و با توجه به اینکه تو یه ماه و نیم اخیر روهم رفته چهار ساعت از خونه بیرون بودم (2ساعت خونه مامان بزرگ+2ساعت روز انتخابات واسه رای) فکر کنم بتونم دوساعت دیگه به خودم رشوه بدم و جمعه برم یه حالی به روح و روان و ذوقِ عکاسیم بدم مطمئنم اگه نرم اون دو ساعت هم یه کلمه از ذهنم پایین نمیره، اول خواستم قرار بذارم با یکی دو تا از دوستام برم ولی بعدش پشیمون شدم ترجیح میدم این دفعه تنها برم... 

#فوتو:یکی از محبوب ترین مکان های زندگیم:) 


  • یک عدد منِ سرکش ...

._89_.ثانیه های کلیشه ای

بعضی وقت ها انقدر دلم یک دوستِ عادی می خواهد، یک نفر که پیشنهادش برای روز تعطیل، خوردن چلوکباب و راه رفتن و خرید کردن از یک پاساژ شلوغ در وسط شهر است، آفتاب هم که افتاد کمی پیاده روی در پارک ملت و شاید بستنی دستگاهی چه اشکالی دارد؟ 

مگر نه اینکه باید زندگی کرد؟ باور کنیم که تمام زندگی کارهای مهم و جدی نیست! مدام کتاب خواندن و حرف های گنده زدن و به رخ کشیدن <من بیشتر می دانم>ها نه، نیست! 

حتما برای خودتان رفیق درجه یکِ عادی پیدا کنید، که شما را از قوانینِ تکراری معاشرت بکند و ببرد! 

باور کنید گاهی خرید از یک مغازه تی شرت فروشی، که حراج کرده است و قیمت هایش 999تومن کلیشه است!  عجیب لذت دارد. اما شما برای رفتن به آنجا پا می خواهید. 

آدم های عادی در زندگی های غیر عادی، شبیه به غیر عادی ترین مکانی هستند که شما در آن بخشی از خودتان را رها می کنید... 

صابر ابر 


__________________________

1- این روزها برای هیچ کاری وقت کافی ندارم،همین اندازه که از پس برنامه های خشک و کلیشه ای جمع بندی بربیایم برایم کافیست محکوم شده ام به کتاب های قطوری که از  سنگینی واژه ها و سنگینی وزنشان دیگر رغبتی به خواندن دوباره شان نیست... روزی 600بار روزهای باقی مانده را می شمارم و به ذهن خسته و پژمرده ام دلداری می دهم که می گذرد این روزگار تلخ تر از زهر... و به همان اندازه مضطرب و نگران می شوم که اگه نشود چه؟ اگر دوباره محکوم شوی چه؟ دیگر یادم نمی آید که دقیقا هدفم چه و کجا بود فقط دارم می جنگم که مدیون نشوم که دوباره محکوم نشوم که نمی شوم، عاقبت من مشخص است در نهایت به آنچه که می خواهم می رسم، چند ماه مانده... فقط کاش تا آن موقع شوق و شوری باقی بماند، زیرا رسیدن به علایقم در آینده وقتی خبری از خودم نیست ارزشی ندارد...! 


2- آخرین روز های اردیبعشق را با عطرِمرطوبِ دسته نعناع های تازه ی خشک شده ی مادر جان می گذرانیم، این هم یکی از هزاران عادت هر ساله ی مادرجانمان ست که نعناعِ آش رشته و کشکِ بادمجانش را با دستان خود خشک کند :) 

 


3- جنگِ روانی و آشوبِ فکری بین کاندیداها و طرفدارانشان بسیار آزاردهنده ست خدا کند زودتر جمعه بیاید و خلاص شویم، سعی می کنم کمتر در بحث ها و جانبداری ها شرکت کنم و تخریب نمی کنم توهین نمی کنم انتخابم را کرده ام و کنار ایستاده ام... فقط نگرانم... حال و هوای انتخابات امسال، خرداد 88را به یادم می اندازد، نتیجه ی انتخابات هر چه باشد من از شنبه ی پیشِ رو می ترسم، خدا کند فتنه ی 88 دیگری رقم نخورد :(


پ ن1: این پست را برای تو گذاشتم توتو جان، ببخشید اگر باب میلت نبود :) 

پ ن2: مرسی از کامنت های خصوصی پست قبل و تبریک تولد مستر :)

پ ن3:کامنت های خصوصی به دقت خوانده می شوند ولی پاسخ داده نمی شوند :) 

پ ن4: روشنای عزیز لطفا آدرس وبلاگت رو برام بذار :) 

  • یک عدد منِ سرکش ...

._88_.مسترمون یکساله شد



آنچه در این یکسال گذشت...

  • یک عدد منِ سرکش ...

._87_.

آغا ما یه اشتباهی کردیم دیروز بعد از یه ماه از خونه رفتیم بیرون، اونم واسه ناهار خونه ی مادربزرگ، دوساعت بعدشم تنهایی برگشتم خونه، الان از دیروز تا حالا دچار افسردگی مزمن شدم، به شدت تو روحیه ام اثر منفی گذاشت مهمونی دیروز، با اینکه همش خنده و شوخی بود و مسئله ی ناراحت کننده ای پیش نیومد ولی همش می گم کاش نرفته بودم قبل از مهمونی حالم خیلی خوب بود، نمی دونم شاید واسه بعضیا یه روز تو خونه موندنم فاجعه باشه ولی من از قبل از سیزده بدر تا همین دیروز پامو از خونه نذاشتم بیرون و هیچ اتفاق بدی هم نیفتاد حس افسردگی و دلگرفتگی هم پیش نیومد برعکس به شدت آرامش پیدا کردم و از هیاهوی بیرون درامان بودم احساس می کنم این یه ماه تو خونه موندن منو به شدت جمع گریز کرده دیگه تحمل سروصدای زیاد ندارم ساعت بیداریامو با ساعت خواب مستر تنظیم می کنم اکثر اوقات، واقعا از توصیف حال بدم موقعی که مستر ظهر بیدار میشه عاجزم... شاید از نظر جامعه این گوشه گیری و جمع گریزی اصلا نشونه های خوبی نباشه و در بلندمدت اثرات بدتری روی روح و روانم بذاره ولی فعلا این شرایط رو دوس دارم و نمی خوام تحت هیچ شرایطی این آرامش و سکوت رو از دست بدم، به مامان و بابا گفتم دیگه تا زمانی که خودم نخواستم ازم نخواین که باهاتون بیام بیرون اونا هم با دیدن حال و روزم تو این دوروز خودشونم به این نتیجه رسیدن که کلا تو خونه بمونم خیلی بهتره، هرچند آثار نگرانی از این قضیه رو تو چشمای مامانم می بینم ولی بابا میترسه اتفاق بدتری بیفته و باهام موافقه حتی گفت خودتم بخوای دیگه نمی ذارم بری بیرون تا مطمئن نشم که واقعا نیاز به بیرون رفتن داری، دیشب سه بار وقتی اومد اتاقم داشتم گریه می کردم و اوضاع روحیم داغون بود.... اونم یه مدل دیگه نگران شده، ولی خودم خیلی آرومم مخصوصا وقتی دیدم دیگه کسی از این به بعد نمیگه بیا بریم بیرون حال و هوات عوض بشه خیلی هم آروم تر و بهتر شدم مدت ها بود که به هرزبونی سعی می کردم توجیهشون کنم که تو خونه خیلی خوش ترم و حال و هوام بهتره...
همیشه از مهمونی رفتن بیزارم مخصوصا مهمونی هایی که جز یه مشت حرفای خاله زنکی چیزی واسه شنیدن نیست این جور موقع ها حس می کنم به خودم جفا کردم که قاطی این سری آدما نشستم...
از گردش و تفریح خوشم میاد ترجیحا بدون فامیل، تفریح با دوستامو خیلی دوس دارم البته اونم بستگی به شخصش داره در کل تنهایی بیرون رفتن و قدم زدن رو به همشون ترجیح میدم! :|
  • یک عدد منِ سرکش ...

من، منم

باطن از ما گذر خواهد کرد، جایی به ما خواهد خندید که چرا خود را از او جدا پنداشته ایم. افکار از ما گذر خواهند کرد، پشت پرچین حیات می روند و به ما دهن کجی می کنند. دیدنشان که دارند ترکمان می کنند به مثابه ی شنیدن دندان قروچه ای ست که قورباغه ها در خواب می کنند، به همین سادگی. قواعد ننگین بشریت را دور خواهند زد. تن از حصار پوچ دنیا خلاص می کنند و می روند لب جوب، پایی به آب می اندازند و به ریش ما می خندند. بهشت نامش می نهند یا نه، نمی دانم. فقط شنیده ام که وارونه می شوند و دور می زنند و کیف می کنند. دستشان را به هم می گیرند و می چرخند و می خوانند:من نه منم، نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم، نه من منم...
Designed By Erfan Powered by Bayan