._85_.

وقتی راجب یه نفر نظرت عوض میشه
باید خوشحال باشی که زود شناختیش
یا دلت بگیره چون تصویر خوبی که ازش ساخته بودی خورد شد؟
  • من .

._84_.غرغرانه

چرا انقدر خسته ام؟ چرا حوصله ی هیچ کاریو ندارم؟ چرا همش وقت کم میارم؟ چرا هر چی زودتر بیدار میشم بیشتر با کمبود وقت مواجه میشم؟ چرا از هیچی راضی نیستم؟ چرا حوصله ی هیچکس و هیچ چیزیو ندارم؟ چرا با اهل خونه کنار نمیام؟ چرا انقدر نفس کشیدن تو خونه برام سخت شده؟ این مستر چی میگه این وسط؟ چرا هنوز بلد نیس چاردست و پا بره؟ چرا رو زمین نمی غلطه؟ واسه بچه ی 11ماهه نرماله اصن؟ چرا کفرمو بالا میاره؟ چرا هرچی موهاشو شونه می کنم تاثیری نداره؟ چرا یهو موهاش انقدر فرفری شد اصن؟ چرا اسم واقعیشو صدا می زنیم عکس العمل نشون نمیده؟ چرا فکر می کنه گردوقلمبه اسم واقعیشه؟چرا همیشه یه اتفاق یهویی باید گند بزنه به همه ی برنامه هام؟ چرا دیگه حتی اتاقمم بهم آرامش نمیده؟چرا خودمو تو خونه حبس کردم؟چرا روزا انقدر تند ورق می خوره؟نه ببخشید کند ورق می خوره؟ پس کی میگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟چرا عیدی هام امسال انقدر کم شد؟ چرا نمی تونم باهاشون فرش اتاقمو عوض کنم؟ چرا انقدر غُد تشریف دارم که حاضر نیستم یه مقدارشو از مامانینا بگیرم؟ چرا هنوز برای اهداف سال 96ام هیچ قدمی برنداشتم؟الان نزدیک 4صبحه من چرا باید تا الان بیدار باشم؟ چرا فقط سه ساعت می تونم بخوابم؟ چرا و هزاران چرای دیگر...
خداجون یه جرعه انرژی مثبت تزریق کن بهم.. مرسی، اَه...
  • من .

._83_.

هفت هشت سال پیش رویاهایی رو داشتم و براشون شب تا صبح برنامه می ریختم و انرژی میذاشتم، دیر بهشون رسیدم، ولی رسیدم! اگه نمی رسیدم هم قطعا هیچ اتفاقی نمیفتاد چون موقعی رسیدم که برام اون ارزش اولو نداشت. الان یه رویاهایی تو مغزم شعله می کشه و وجودمو تا حد سوختگی درجه 3 می بره، ندارمشون، نمیشه! یعنی الان نمیشه! شاید 10یا11سال دیگه بشه. ولی من اونا رو الان می خوام! خب چیکار کنم؟ چجوری این آتیشو شعله ور نگه دارم که هم نسوزونتم، هم شور درونمو خاموش نکنه؟!دیدی بعضی وقتا دلت بستنی توت فرنگی می خواد ولی همون موقع نداریش، فردا پس فرداش از کنار بستنی فروشی می گذری، اصن یادت نمونده که بستنی می خواستی، اگه هم بخری اون لذتی که چند روز پیش می تونستی با لیس زدنش حس کنی، بدست نمیاری...
رویا داشتن خوبه یا بد؟ کی میدونه دلیل بی خوابی های شبونه ی ماها چیه؟
ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر میشن...
  • من .

._82_.

قرار بود نیام، می خواستم یه خداحافظی کاملا خاموش داشته باشم، خاموش تر از وب قبلیم... قرار بود اینجا رو با همه ی خاطرات خوب و بدش رها کنم و برم و اگه یه روزی قرار بود بازم بنویسم ترجیح میدادم برم یه خونه ی دیگه دست و پا کنم و ناشناس بنویسم در غربت و تنهایی، بدون قضاوت...
حالا چرا انقدر خاموش و بی خداحافظی؟ چون کسی که قصدش واقعا رفتن باشه های و هوی و داد و فریاد نمی کنه، دلش نمیاد آدمایی رو ماه ها خاموش یا روشن می خوننش و با نوشته هاش انس گرفتن حتی برای لحظه ای ناراحت کنه، ترجیح می دادم فکر کنین بسته ی اینترنتیم تموم شده یا انقدر غرق درس و مشقم که وقت سرخاروندنم هم ندارم چه برسه به وب گردی... ترجیح میدادم منتظرم باشین... بعد آرام بهم گفت رفتن یا موندن تو اونقدرها هم که فکر می کنی برای کسی مهم نیس کسی نه ناراحت میشه نه نگران... دیدم راس میگه زیادی خودمو تحویل گرفتم و فکر کردم مهمم :|||| واسه همین ترجیح دادم تا زمانی که با وبلاگم آشتی نکردم نیام ولی همتونو دورادور می خوندم و لایک هم می کردم ببخشید که تمام این مدت خاموش بودم و شاید از این به بعد خاموش هم باشم واسه همین کامنتامو بستم که شرمنده ی لطف و معرفت بعضی هاتون نشم... وقتی حس کامنت گذاشتنم اومد کامنتای خودمو هم باز می کنم...
راستی می دونم خیلی دیره ولی به خیلی هاتون تبریک نگفته بودم سال جدید رو، مرسی که بیادم بودین، خیلی دوستون دارم سال جدید هم مبارک و فرخنده باشه ان شاءالله :)
  • من .

._81_.اسفند

اسفندِ همیشه مظلوم... اسفندِ همیشه قربانی... 

اسفند رو باید فارغ از دغدغه های خونه تکونی و خرید عید بری تو کوچه به کوچه شهر بگردی... دماغتو از هوای تازه و منحصر به فردش که بین بهار و زمستون گیر کرده پر کنی و با خودت حساب سالی که گذشت رو تسویه کنی... حساب همه ی خنده های زور زورکی و گریه های از سرِ شوق، اینکه چقدر تلاش کردی و از نقطه ای که سال قبل بودی چقدر فاصله گرفتی... اسفندو باید بذارن برا خداحافظی... باید بذارن برا تسویه ی همه حرفای نگفته ی سالی که گذشت... برا همه بغضایی که تو گلو مرد... برا همه شیرجه هایی که نشد بری... تو سال نود و پنج یاد گرفتم، تنها نجات دهنده خودم هستم... خودِ خودم... 

  • من .

._80_.

رفته بودم خرید، حین گشتن تو بین مغازه ها چشمم افتاد به یه کودکِ کار، یه ترازو جلوش بود و اگه اشتباه نکنم 5یا 6سالش بود زل زده بود بهم، رفتم جلو خم شدم و با لبخند گفتم سلام عزیزم؛ حدس می زنم فکر کرد دارم مسخره اش می کنم آخه  یکم مکث کرد و بعدش یه فحشِ پایین تنه ی باکلاس داد، منم خیلی شیک و مجلسی اول به دور و برم یه نگاه انداختم ببینم کسی شنیده یا نه، وقتی مطمئن شدم کسی متوجه نیس آروم و بی سر و صدا رفتم تو افق محو شدم...! 

  • من .

._79_.

دفترچه یادداشت یکی از اشیا مرتبط با شغلشه، از بچگیم تا حالا سلیقه و وسواس خاصی که واسه خرید دفترچه یادداشت به خرج میده واسم جالب و بامزه ست، آخه یه مرد 43ساله و این همه حساسیت؟؟؟ اونم واسه انتخاب یه دفترچه؟؟؟ 

دیشب، فنجون چایی رو که دادم دستش، چشمم خورد به دفترچه ی جدیدش یه دفترچه ی فانتزی و شیک، رنگشم که صورتیِ یواش...!!! کنارش نشستم و وسط هورت کشیدن، گفتم هوای دفترچه تو داشته باش همین روزاست که ازت بدزدمش، خندید... کاش تهدیدمو جدی می گرفت... 

  • من .

._78_.

بعضی وقتا دلم می خواد همه چیو تغییر بدم...این دیوار سفید لعنتی رو رنگ سبز بزنم، پرده ی یاسی اتاقمو با یه پرده ی گل گلی لیمویی با گل های صورتی ریز عوض کنم... یه گلیم دو در یک بندازم کف اتاق... تخت چوبی ساده و یه کتاب خونه تا سقف که یه ضلع اتاق رو به خودش اختصاص داده رو با کل این اتاق عوض کنم... کنار این پنجره رو با پر از کاکتوس و بن سای کنم و خبر از هیچ قاب عکس و آینه و کمد و ساعتی نباشه... و روی یه کاناپه ی راحت لم بدم و ساعت ها در خودم فرو برم. نه صدایی نه تصویری نه زمانی... فقط من و مکان سه در چهار اتاقم و اتوپیای ذهنم و پاکسازی روحم با کتاب... 


  • من .

._77_.چای خورِ قهار

دوش دیوانه شدم!

عشق مرا دید و بگفت:


آمدم! نعره مزن!

جامه مَدَر! هیچ مَگو! 


مولانا 

____________________________



+داشتم عکسای قدیمی و دوران مدرسه رو نگاه می کردم که به این رسیدم :)))) 

از جمله چای خورانِ قَهّارِ کلاس بودیم 😂😂😂


+از اتاق فرمان خبر رسیده که خاله کوچیکه اوریون گرفته،خب خدا شفا بده، ولی اونجای داستان غم انگیزه که بنده دیروز از ظهر تا عصر درجوارش بودم و دست در گردن هم انداخته و گل و بلبل و سنبل و حبه ی انگور و از اینا می گفتیم و می شنفتیم :((خلاصه اینکه به شدت احساس مریض بودن می کنم، التماس دعا! 


+اینکه تولد یاسمین دیروز بود، بعد تولد سایه امروزه و تولد آرام فرداست و تولد سحر 14ام و تولد خاله وسطی 21ام و تولد خاله کوچیکه 24ام ،اصلا واسم جالب نیس، یعنی چه آخه؟ جیبم خالی شد بخاطر کادو ها:(((


+کاملا قاچاقی اومدم پست بذارم، تا 20اسفند قدِ یه کوه باید درس بخونم، پیشاپیش خیلی خسته ام گفتم در جریان باشید و اینکه یه روزِ خوب میاد که من وقت می کنم بیام وبلاگتون!! حتی شاید لایکتون هم کردم! بعد اگه بهتون علاقه داشته باشم و برام قابل احترام باشین خدارو چه دیدین شاید کامنتم گذاشتم!!! تا اون موقع منو همین گوشه موشه ها تحمل بفرمایید باتچکر :) 


+صدای آب قرقره کردن مستر رو به پست قبلی اضافه کردم دوست داشتین گوش کنین، مستفیض بشین :) به قول یاسمین از جون مایه میذاشت واسه قرقره کردن :))) 


هعــــــی روزگـــــــارِ پَشمـــــالو :) 

  • من .

._76_.مسترانه

+داشتم با سرنگ آب می ریختم تو حلقش، یه غِرغِری راه انداخت که رسما حنجره اش نابود شد، صداشو ضبط کردم  یکم فیض ببرین :) 



+یاد گرفته دس می زنه :) 

+ ازش می پرسیم جیگر مامان کیه؟ میگه آجی.. عزیز مامان کیه؟ آجی... خوشگل مامان کیه؟ آجی...یه همچین مستر چاپلوسی داریم ما :||| هرچند عده ای معتقدند که از ترس اینجوری میگه!!!!! 

+به سشوار میگه آشوف! به پستونکش میگه اَم!به بابا میگه اَگا! به شیشه شیرش میگه اَغام! به منم میگه آجی /اَجی 



این موقع ها باید به هوا تافت زد تا همینجوری بمونه! مرسی که بازم با صدای بارون بیدار شدم :) 

  • من .

من، منم

باطن از ما گذر خواهد کرد، جایی به ما خواهد خندید که چرا خود را از او جدا پنداشته ایم. افکار از ما گذر خواهند کرد، پشت پرچین حیات می روند و به ما دهن کجی می کنند. دیدنشان که دارند ترکمان می کنند به مثابه ی شنیدن دندان قروچه ای ست که قورباغه ها در خواب می کنند، به همین سادگی. قواعد ننگین بشریت را دور خواهند زد. تن از حصار پوچ دنیا خلاص می کنند و می روند لب جوب، پایی به آب می اندازند و به ریش ما می خندند. بهشت نامش می نهند یا نه، نمی دانم. فقط شنیده ام که وارونه می شوند و دور می زنند و کیف می کنند. دستشان را به هم می گیرند و می چرخند و می خوانند:من نه منم، نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم، نه من منم...
Designed By Erfan Powered by Bayan