._81_.اسفند

اسفندِ همیشه مظلوم... اسفندِ همیشه قربانی... 

اسفند رو باید فارغ از دغدغه های خونه تکونی و خرید عید بری تو کوچه به کوچه شهر بگردی... دماغتو از هوای تازه و منحصر به فردش که بین بهار و زمستون گیر کرده پر کنی و با خودت حساب سالی که گذشت رو تسویه کنی... حساب همه ی خنده های زور زورکی و گریه های از سرِ شوق، اینکه چقدر تلاش کردی و از نقطه ای که سال قبل بودی چقدر فاصله گرفتی... اسفندو باید بذارن برا خداحافظی... باید بذارن برا تسویه ی همه حرفای نگفته ی سالی که گذشت... برا همه بغضایی که تو گلو مرد... برا همه شیرجه هایی که نشد بری... تو سال نود و پنج یاد گرفتم، تنها نجات دهنده خودم هستم... خودِ خودم... 

  • من .

._80_.

رفته بودم خرید، حین گشتن تو بین مغازه ها چشمم افتاد به یه کودکِ کار، یه ترازو جلوش بود و اگه اشتباه نکنم 5یا 6سالش بود زل زده بود بهم، رفتم جلو خم شدم و با لبخند گفتم سلام عزیزم؛ حدس می زنم فکر کرد دارم مسخره اش می کنم آخه  یکم مکث کرد و بعدش یه فحشِ پایین تنه ی باکلاس داد، منم خیلی شیک و مجلسی اول به دور و برم یه نگاه انداختم ببینم کسی شنیده یا نه، وقتی مطمئن شدم کسی متوجه نیس آروم و بی سر و صدا رفتم تو افق محو شدم...! 

  • من .

._79_.

دفترچه یادداشت یکی از اشیا مرتبط با شغلشه، از بچگیم تا حالا سلیقه و وسواس خاصی که واسه خرید دفترچه یادداشت به خرج میده واسم جالب و بامزه ست، آخه یه مرد 43ساله و این همه حساسیت؟؟؟ اونم واسه انتخاب یه دفترچه؟؟؟ 

دیشب، فنجون چایی رو که دادم دستش، چشمم خورد به دفترچه ی جدیدش یه دفترچه ی فانتزی و شیک، رنگشم که صورتیِ یواش...!!! کنارش نشستم و وسط هورت کشیدن، گفتم هوای دفترچه تو داشته باش همین روزاست که ازت بدزدمش، خندید... کاش تهدیدمو جدی می گرفت... 

  • من .

._78_.

بعضی وقتا دلم می خواد همه چیو تغییر بدم...این دیوار سفید لعنتی رو رنگ سبز بزنم، پرده ی یاسی اتاقمو با یه پرده ی گل گلی لیمویی با گل های صورتی ریز عوض کنم... یه گلیم دو در یک بندازم کف اتاق... تخت چوبی ساده و یه کتاب خونه تا سقف که یه ضلع اتاق رو به خودش اختصاص داده رو با کل این اتاق عوض کنم... کنار این پنجره رو با پر از کاکتوس و بن سای کنم و خبر از هیچ قاب عکس و آینه و کمد و ساعتی نباشه... و روی یه کاناپه ی راحت لم بدم و ساعت ها در خودم فرو برم. نه صدایی نه تصویری نه زمانی... فقط من و مکان سه در چهار اتاقم و اتوپیای ذهنم و پاکسازی روحم با کتاب... 


  • من .

._77_.چای خورِ قهار

دوش دیوانه شدم!

عشق مرا دید و بگفت:


آمدم! نعره مزن!

جامه مَدَر! هیچ مَگو! 


مولانا 

____________________________



+داشتم عکسای قدیمی و دوران مدرسه رو نگاه می کردم که به این رسیدم :)))) 

از جمله چای خورانِ قَهّارِ کلاس بودیم 😂😂😂


+از اتاق فرمان خبر رسیده که خاله کوچیکه اوریون گرفته،خب خدا شفا بده، ولی اونجای داستان غم انگیزه که بنده دیروز از ظهر تا عصر درجوارش بودم و دست در گردن هم انداخته و گل و بلبل و سنبل و حبه ی انگور و از اینا می گفتیم و می شنفتیم :((خلاصه اینکه به شدت احساس مریض بودن می کنم، التماس دعا! 


+اینکه تولد یاسمین دیروز بود، بعد تولد سایه امروزه و تولد آرام فرداست و تولد سحر 14ام و تولد خاله وسطی 21ام و تولد خاله کوچیکه 24ام ،اصلا واسم جالب نیس، یعنی چه آخه؟ جیبم خالی شد بخاطر کادو ها:(((


+کاملا قاچاقی اومدم پست بذارم، تا 20اسفند قدِ یه کوه باید درس بخونم، پیشاپیش خیلی خسته ام گفتم در جریان باشید و اینکه یه روزِ خوب میاد که من وقت می کنم بیام وبلاگتون!! حتی شاید لایکتون هم کردم! بعد اگه بهتون علاقه داشته باشم و برام قابل احترام باشین خدارو چه دیدین شاید کامنتم گذاشتم!!! تا اون موقع منو همین گوشه موشه ها تحمل بفرمایید باتچکر :) 


+صدای آب قرقره کردن مستر رو به پست قبلی اضافه کردم دوست داشتین گوش کنین، مستفیض بشین :) به قول یاسمین از جون مایه میذاشت واسه قرقره کردن :))) 


هعــــــی روزگـــــــارِ پَشمـــــالو :) 

  • من .

._76_.مسترانه

+داشتم با سرنگ آب می ریختم تو حلقش، یه غِرغِری راه انداخت که رسما حنجره اش نابود شد، صداشو ضبط کردم  یکم فیض ببرین :) 



+یاد گرفته دس می زنه :) 

+ ازش می پرسیم جیگر مامان کیه؟ میگه آجی.. عزیز مامان کیه؟ آجی... خوشگل مامان کیه؟ آجی...یه همچین مستر چاپلوسی داریم ما :||| هرچند عده ای معتقدند که از ترس اینجوری میگه!!!!! 

+به سشوار میگه آشوف! به پستونکش میگه اَم!به بابا میگه اَگا! به شیشه شیرش میگه اَغام! به منم میگه آجی /اَجی 



این موقع ها باید به هوا تافت زد تا همینجوری بمونه! مرسی که بازم با صدای بارون بیدار شدم :) 

  • من .

._75_.

در اوج خواب های خوش، که لبخند روی لبانتان است، حتما پیش آمده که تلفنِ اشتباهی، صدای دری، افتادنی، بیدارتان کرده و همه چیز را در لحظه کشته است؛ همیشه یک در بطری نوشابه، لبه کانتر آشپزخانه منتظر است تا رویایِ مارا جر بدهد! 

بچسبید واقعیت زندگی را و خوشی کنید... کنیم! 

بسازیم تا لَنگِ خواب هایمان نمانیم. 


صابر ابر 

__________________________________



از کی تا حالا گردالی شده؟ قدیما باب اسفنجی چقدر ابهت داشت واسه خودش... هعی 

تولدی که خوش نگذشت... 


  • من .

._74_.


برای آنان که باید، شبیه جایی باشید، تا در شما آرام بگیرند، به چیزی فکر نکنند، نفس تازه کنند. جای دنج یار باشید و رفیق خوب. شبیه بالکنی باشید که تنها نقطه ای از خانه است که می شود در آن نشست و ماه را دید، شبیه نیمکتی باشید که در انتهای پارک زیر درخت شاهتوت سایه ای بزرگ دارد و سنگفرش های پارک به آنجا راهی ندارند، شبیه یک خانه ی قدیمی باشید، که نمای آجریش را پیچک سبزی پوشانده و در انتهای یک بن بست در سکوتی عجیب است انگار نه انگار که در شهر است... خلاصه برای بعضی ها گوشه ی دنجشان باشید... 

صابر ابر 


__________________________________


رفاقت و پررنگ بودنت تو زندگی دوستای مجازی یعنی این که یهو اینباکستو باز کنی و اولین ایمیلی که به چشمت بخوره ایمیل پری باشه که نوشته امشب اخبارو دیدم شهرت سیل اومده، نگرانت شدم سالمی؟؟؟ خبر بده لطفا... یعنی اینکه وقتی میره یه مدرسه ابتدایی و دلش به شدت میگیره حال و هوا و احساسشو فقط  همون موقع واسه تو میل کنه... یعنی اینکه مائده بیاد بگه تو اخبار گفت سامانه ی بارش برف داره سمت شهر تو میاد یادتو افتادم و وقتی شهرش 30،40سانت برف بباره بیاد با ذوق خبر بده :) یعنی اینکه یاسمین یه شب واست عکس چند تا کوکی با تزیینات پزشکی بفرسته و بگه اگه قبول بشی واست از اینا درست می کنم و پست می کنم برات :))) یعنی اینکه وقتی آرام ازت دلخور بشه، سحر زودتر از خودت بره از دلش دربیاره، یعنی اینکه هی عکس برف بازیشو بفرسته تا سوز به دلت کنه و تو هم نفرینش کنی... یعنی راحله که راحت بشه باهاش درمورد قضیه ی چیز ها [استغفرالله] صحبت کرد :))) و باقی اوقات فقط دعوا و پریدن به هم :|||||

اصن رفاقت یعنی همتون، چه قدیمی باشین چه جدید، چه خاموش یا روشن...

 مثال های بالا همون مشت نمونه ی خرواره... بعضیاتون دلی هستین هرچند اسمی ازتون نیاوردم... 


+شهرما بارون اومد رفقا، بارون خوبی هم اومد انقدر که هیجان زده شدم و با صداش که به پنجره ی اتاقم می خورد بیدار شدم رفتم صدای بارون رو از پشت شیشه ضبط کردم  ولی سیلی در کار نبود ، ما مرکز استانیم سیل واسه شهرستانا و روستاهای اطراف بود خودمم نمی دونم چرا دیشب اخبار گفت شهر ما سیل اومده!!! چون من حتی آب گرفتگی هم تو سطح شهر ندیدم... احتمالا منظورشون استان بوده... 


  • من .

._73_.همانا از سِیل نزدگانیم!!!

دنیا هنوز از آدمای خوب، خالی نشده. 

هنوزم هستن آدمایی که وقتی حالت بده زنگ بزنی بهشون ‌؛ شاید اون لحظه سرشون شلوغ باشه جواب ندن اما به محض اینکه سرشون خلوت میشه بهت زنگ می زنن و میگن چه مرگته باز رفیق؟ 

شاید اصلا اون موقع که زنگ زده دیگه دلت نخواد که باهاش درددل کنی اما دلت گرمه. دلت گرمه که یکی هست که وسط شلوغ پلوغیای زندگی یادش می مونه که زنگ بزنه ببینه چه مرگته

پیام بازگانیه هست که میگه << آب هست ولی کم هست >> باید اصلاحش کنیم :<<دوست هست ولی کم هست >>

منیژه ی جهان


________________________________________


  * بهار، تابستونِ سوزان، تابستونِ سوزان و زمستونِ فوق‌العاده سردِ داغ! هوای شهر ما این مدلیه. واقعا؟؟؟ الان وسط زمستونو هم رد کردیم و ما توی چهار ماه فقط چهار تا بارون داشتیم؟؟؟ فقط 18میلی متر؟؟؟ و رفیق وقتی میگم بارون منظورم چند تا قطره ست که به نظر می رسه تو یه جای اشتباهی افتاده باشن، انگار که اصلا قرار نبوده اونجا بیفتن! 

خدایا بارون قشنگ ترین ومفیدترین هدیه ی توئه و همچنین محتمل ترین امید ما برای بستن همه جا (اعم از مدارس، دانشگاه ها و ادارات :))))) پس لطفا، ازت خواهش میکنم! چیزی که ما نیاز داریم یه سیلِ بزرگه! چند تا قطره دیگه کاری نمی کنه :|||||

هردفعه آخر هفته میریم بیرون، احساس می کنم رفتیم کویر لوت :||

 یعنی چی آخه... 

ظهر یکشنبه اخبار شبکه یک اعلام کرد که شهر ما تو این هفته به اندازه ی یکسال قراره بارون بیاد!!! دقیقا همین جمله رو گفت. یه سری استان دیگه رو هم گفت که برف و بارون دارن تو این هفته و مجددا اومد سراغ ما و استان نانا (آرام) و خیلی تاکید داشت که قراره سیل عظیم و سامانه ی بارشی خطرناک بر سر این دو استان نازل بشه و مسوولین  استان هم پیشاپیش مدارس و دانشگاه ها تعطیل کردن وهمه ی شناور هارو ممنوع الخروج کردن و زره آهنین به تن کردن:|||

یهو عصر آسمون سرخ شد! رعدوبرق زد بعد یکم نم نم اومد و تمام، گفتیم خب این پیش لرزه بود که آماده بشیم شب حتما آب می برتمون، بعد شب شد و هیچی، گفتیم خب حتما آخر شب دیگه سیل عظیم میاد، ساعت 2 بارون اومد رفتم تلگ، نانا(ارام) هم آن بود شهر اونا هم داشت بارون میومد هی داشتیم می گفتیم الان بارون شدید تر میشه و آب می برتمون بعد آخرشب بود مخ جفتمون هنگ بود هی هذیون می گفتیم که اصلا جاش نیس اینجا بیان بشه یعنی به نفعمونه که بیان نشه :)) به هر حال در حال هذیون گفتن بودیم که بارون بند اومد :|||

این وسط فقط دانش اموزا و دانشجو ها سود بردن سر هیچ و پوچ و سیل عظیم که فقط یه خیال محض بود و وجود خارجی نداشت تعطیل شدن :|| 

و همانا ما از سیل نزدگانیم! هموناییکه قرار بود آب ببرتمون ولی هنوز خداروشکر زنده ایم! 

  • من .

._72_.برف ندیده ی عقده ای

برای خوش بیاری های هم دعا کنیم... 

چیز های بد خودش به اندازه ی کافی اتفاق می افتد، رویای لذت بخش ترین لحظات هم را ببینیم تا به واقعیت تبدیل شود... به هم که می رسیم بگوییم خوابت را دیدم که در باغی بزرگ راه می رفتی و ماه در دستانت بود و فرشتگان دورت را گرفته بودند، همه بودند، می خندیدیم و غرق شادی بودیم، تو به همه تکه ای از ماه را هدیه می دادی و ماه در لحظه می زایید... هر چه در لحظه خوشحال ترش می کند را در خواب ندیده ببینید و تعریف کنید...

 دروغ همیشه هم بد نیست! 

که می داند شاید همان شب همان خواب را دیدید، خدا که راز دلتان را می داند آن دروغ حساب نیست. 


صابر ابر 


___________________________________


دیروز همین موقع ها یکمی زودتر، مثلا حدودای ساعت 5، یهو چشمامو باز کردم و تو تاریکی اتاق خیره شدم به پنجره، صدای باد میومد بعد انگار یه صدایی بود شبیه صدای بارون... بعد هراز گاهی یه چیزی می خورد به شیشه و یه تق کوچیک صدا میداد و تو تاریکی محو می شد... تو خواب و بیدار گفتم حتما تگرگه...

 خوابیدم،  بیدار شدم رفتم تو هال،اهل منزل نشسته بودن فقط گلشون کم بود :) گفتم راستیا صبح زود بارون میومد!!! (لازم به ذکره که امسال فقط سه بار بارون اومده شهر ما، که فقط یبار با شخصیت بارید و اون دوبار که سوسول بازی بود سه هفته پیش هم همشهری ها نماز بارون خوندن دسته جمعی!!!) 

آغا چشمتون روز بد نبینه...

 رفتیم شبکه های مجازی...

 و دیدیم آنچه را که نباید میدیدیم...(با بغض و اندوه بخونید این جمله رو، مرسی) 

برف اومده بود 

برررررررررررررررررررررررررررررررررف

بابا هنوزم باورش نمیشه

 بابا میگه سی سال پیش فقط یبار شهرمون سوم ریزک اومده بوده (اگه نمی دونید سوم ریزک چیه به وبلاگ آرام مراجعه کنید، تچکر :)

 مامان بزرگ میگه پنجاه سال پیش، یبار دما میرسه به زیر صفر، آب تو حوض یخ می زنه ولی برف نمیاد!!!

 بابابزرگ 87 سالشه و تا حالا هیچ وقت برف ندیده!!!

 همین چند وقت پیش بود که تو یکی از پست ها اعتراف کردم که یک عدد برف ندیده ی مفلوک هستم و گفتم شهر من تا حالا به خودش برف ندیده... 

اومدم بگم شهر من به خودش برف دید ولی من همچنان یک عدد برف ندیده هستم... 

من، منم

یک عدد برف ندیده ی عقده ای :) 


فوتوبای :یکی از همشهری ها:) 


  • من .

من، منم

باطن از ما گذر خواهد کرد، جایی به ما خواهد خندید که چرا خود را از او جدا پنداشته ایم. افکار از ما گذر خواهند کرد، پشت پرچین حیات می روند و به ما دهن کجی می کنند. دیدنشان که دارند ترکمان می کنند به مثابه ی شنیدن دندان قروچه ای ست که قورباغه ها در خواب می کنند، به همین سادگی. قواعد ننگین بشریت را دور خواهند زد. تن از حصار پوچ دنیا خلاص می کنند و می روند لب جوب، پایی به آب می اندازند و به ریش ما می خندند. بهشت نامش می نهند یا نه، نمی دانم. فقط شنیده ام که وارونه می شوند و دور می زنند و کیف می کنند. دستشان را به هم می گیرند و می چرخند و می خوانند:من نه منم، نه من منم، گر تو تویی و من منم، من نه منم، نه من منم...
Designed By Erfan Powered by Bayan